بیداری از خواب شبانه!!!  

همین بود. بیداری خاموش زندگی. من در لحظه توهم مرگ، هستم. روژین دیوانه نشده .۱ ساعت نشده به زمان اصلی برگشته. ۴ شبانه روز بپیش به ملاقات مرگ رفته ولی باور ندارد. دلم به درمانهای دیگر خوش بود. میخواهد کشفیات دم اخر رو باهاتون شریک بشم. 
 
تا ۳ روز پیش خوشحال بودم که امروز  شنبه هم مثل شنبه ۵ سال پیش دوست داشتنی هستم که همه خانواده خودشون رو موقع بدترین خبر زندگیم به هم برسونن فهمیدم مرگم امروزه 

ادامه مطلب  

 

یه حجم غمی دارم ک دلم میخواد بکنم بندازمش دور ولی ب دستم نمیاد یه چیزیمه ک نمیدونم چیه یه حس خلا که منو هیچ سمتی نمیکشونه دلم میخواست خودمو با همه ی احساسا و افکارم شیفت دیلیت کنم انگار ک از اول تو این دنیا نبودم ینی اصن عدم بودم و از عدم در نیومدم من خیلی احساس پیری دارم ، حس پشیمونی ، نمیدونم از چی ، مث یه زن شصت ساله ی بی حاصل و افسرده که همه ی زندگیش ب پوچی گذشته و منتظر مرگه مث یه آتئیست ک خدا رو قبول نداره و ب زندگی پس از مرگم اعتقادی نداره و

ادامه مطلب  

یک داستان و 14 قهرمان  

روزها در پی روزها
شب ها در پی شب ها
و من در پی هیچ
 
شکم چرانی میکنم
تخیل میزنم
آرزو های کوتاه و بلند میسازم
و باز تخیل میزنم
 
یک روز مرد قصه ای میشوم که دختری را در کافه می بیند و تصمیم میگیرد با او هزاران نقش را روی صحنه تئاتر بازی کند
یک روز قهرمانی می شوم که برای نجات شهر از همان دخترک دل میکنم
یک روز فضانوردی میشوم که میان کهکشان ها سفر میکنم
آه
یک روز در نیویورک سینماتوگرافی میخوانم
یک روز در کمبریج فلسفه
یک روز در جورجیا تک مهندسی سیستم
ی

ادامه مطلب  

پیر شدم رفت...  

چند روزی هست که انگشتهای دستمام بخصوص دست راستم خواب میره و گز گز می کنه...
اولین تشخیص همسری: بخاطر کم خونیت هست دیگه... همش هم بخاطر اینه که در مواقعی که خون از دست میدی جگر نمی خوری...
من: من کلسترولم مرزی هست و جگر برام خوب نیست...
همسری : کلسترول کیلویی چند تو دچار کم خونی مفرط هستی...
من: مرسی از تشخیصتون آقای دکتر... چشم دیگه گوش می دم...
دو روزی هست که اینطوری شدم. امروز هم درگیر سونوگرافی بودم. بعد از عمل جراحی که داشتم دکترم برام نوشته بود که بعد

ادامه مطلب  

فوبی مردن یا زنده ماندن...  

این هفته های اخیر ، خیلی پیش اومده که وقت خوابم، با خودم فکر میکنم اگر صبح فردا رو نبینم چطور میشه یا که اگر صبح رو ببینم میخوام چه کارا بکنم.بیشتر ذهنم مشغول ندیدن صبح فرداست.(خدایا بارها ازت خواستم که مرگم در خواب نباشه)
نمی دونم این فکرها چطور شده که تو ذهنم اومده.
گاهی عذاب وجدان آدم هاست که اینجور فکرها رو میکنه... گاه احساس راضی نبودن از خوده... گاه هم دوست داشتن و وابستگی های مادی یا معنوی هست... و موارد دیگر...
 به گمونم عذاب وجدان و راضی نب

ادامه مطلب  

درمدح علی (ع)  

درمدح علی (ع)
 
علی ای ولی یِ ایزد ؛ تو شدی امام مارا
گره ای زکار بگشا ؛ که تو ای گره گشارا
 
همه شب بعشق کویت ؛ بزنم بدل نوائی
زشجاعتت چه گویم ؟ اسدی بحق خدارا
 
بعبادتت نباشد ؛ بجهان دگر کسی را
مگرش که بوده باشد ؛ بمقام مصطفارا
 
بولایتت چه گویم ؟ که خدا شهود باشد
که تو همسری به زهرا(س) ؛ زخدا بود عطارا
 
عجبا وفا نمودی ؛ همه عهد با خدارا
چه کسی دگر تواند ؟ بکند چنین وفارا
 
اگرت خدا بگویم ؛ به یقین که کفر باشد
زخدا جدا نباشی ؛ چه بگویمت سوارا ؟
 
به

ادامه مطلب  

از صف نانوایی تا سفر خدایی  

 
از صف نانوایی تا سفر خدایی

 
توی صف نانوایی جلوتر از من یه آقایی با پسر کنجکاوش ایستاده بودند. 
 پسر کوچولو هی سوال می کرد و باباش هم ، یا جواب می داد  و یا می پیچوند . 
آقا شاطر که می خواست خمیر تازه درست کنه ، آرد رو ریخت توی ماشین 
خمیرگیری و شیر آب رو هم باز کرد روش. همون جوری که  
و آرد رو به هم می زد ، آقا شاطر هم داشت با دست کمک می کرد تا آرد کاملا با آب 
 قاطی بشه و آب داخل  ذرات آرد نفوذ کنه .
پسر کوچولو هم که دقیقا داشت نگاه می کرد، پرس

ادامه مطلب  

زیارت عاشورا با ترجمه فارسی  

متن کامل زیارت عاشورا همراه با ترجمه فارسی
 *- اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا خِیَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِیَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ و َابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ
سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى برگزیده خدا و فرزند برگزیده اش سلام بر تو اى فرزند امیر مؤ منان و فرزند آقاى اوصیاء
 
*- اَلسَّل

ادامه مطلب  

داستان در مورد پرسش مهر 17 رئیس جمهور  

 نویسنده : مریم محمودی معاون پرورشی اموزشگاه شهدای 15 خرداد
 
غروب غم انگیز پاییز . باز دلش گرفته بود  ، خشم درونش می خواست به فریاد تبدیل شود   . دلش می خواست فریاد بزند  ،  دلش برای خانواده اش تنگ شده بود  ، برای پدرش ، مادرش و برادرش .
تنها وسط حیاط نشسته بود  ، حوصله کسی  را نداشت ،الان سه  سال از آمدنش به این زندان می گذشت ،  اما هنوز هیچ کس دنبالش نیامده بود  . همیشه می گفت: (هر  آدم اگر مرغی را گم کنند چند روز پی آن می گردند .اما من به اندازه ی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1