ميداني؟؟؟  

میدانی؟؟؟؟
نه نمیدانی...
چه خوب كه نمیدانی
نمیدانی كه ادا در اوردن هم سخت است
هر چند ادا دراوردنم را هم نمیدانی
چرا كه من در گوشه ای از این دنیا دلتنگیهایم را مینویسم
در جاییكه تو ندانی بر من چه میگذرد
و تو خیالت راحت باشد
صد و دوازده روز گذشت و
گذشت و...
روزی نبوده كه بی تو گذشته باشد ...
عاشقتم تا ابد ...
چرا كه عشق تو مقدس است

ادامه مطلب  

دنیای جدید  

میخوام یه دنیا بسازم یه دنیای جدید با آدمای جدید.‌‌..
تو دنیای من همه ی عاشقا بهم میرسن حتی اونایی که عشقشون از نظر بقیه منطقی نیست...
تو دنیای من همه حق دارن به هر چیزی که میخوان برسن...
دنیای من آدماش خیلی فرق دارن با آدمای واقعی بلد نیستن بد باشن بلد نیستن ضربه بزنن بلد نیستن ترک کنن...
تو دنیای من هیچ خونی ریخته نميشه هیچ جرم و جنایتی وجود نداره هیچ کس بلد نیست دروغ بگه...
دنیای من پر از بوی عطر و پر از گلهای رز قرمزه... 
تو دنیای من همه آدما بی نی

ادامه مطلب  

مرداد از نیمه گذشت ...  

یک روز صبح
قبل از اینکه به آینه چشم بدوزی
تلفن همراهت را بردار و سلامم کن !
و به رسم عادت شیرین گذشته ...
عکس خواب آلودت را برایم بفرست !
مگر می توانم قربان صدقه ات نروم ؟؟!
قول میدهم !!
هیچ چیز به روی خودم نیاورم !
و انگار که همین دیشب
خیلی بی حاشیه و صمیمانه به هم شب بخیر گفته ایم !
خیالت راحت !
من آنقدر دلتنگم که یادم می رود چه بلایی سرم آوردی ...
 
علی سلطانی
.
.
.
.
معصوم نوشت : مرداد از نیمه گذشت و آوار شد بر سرم ... خدا میدونه چی به سر دلم اومد  
اوج مردا

ادامه مطلب  

دانه ى سوم  

بـِ
از همه ی چیز هایی که حتی برای یک لحظه هم تصویر مبهم و کمرنگ اما آزاردهنده اش را به یادم می آورند متنفرم . حتی اگر خوب باشند ! اصلا بعد او معیارهای خوب و بدم عوض شده است ؛ هر چه ذره ای رنگ او را داشته باشد یا شبیه او باشد و او را به یادم آورد گند ترین چیز دنیاست. اصلا حاضرم همه ی خوبی های دنیا را جا بگذارم ولی با بیشترین توانم بدوم  و از دست او و خاطراتش فرار کنم .
اصلا دیگر نمی خواهم بشنوم کسی حافظ می خواند ! یا یک عمر در حسرت بوی نرگس بمانم اما یک

ادامه مطلب  

ما  

لذت دنیا...
داشتن کسی ست
که دوست داشتن را بلد است.
به همین سادگي...!
این روزها
گفتن دوستت دارم! انقدر ساده است که میشود انرا از هر رهگذری شنید!
اما فهمش...
یکی از سخت ترین کارهای دنیاست
سخت است اما زیبا!
زیباست
برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی
تا بفهمی و بفهمانی...
هر دوره گردی لیلی نیست...
هر رهگذری مجنون...
و تو شریک زندگی هر کسی نخواهی شد!
تا بفهمی و بفهمانی...
اگر کسی امد و هم نشینت شد
در چشمانش باید
رد اسمان رد خدا باشد
و باید برایش
از من گذشت
تا به
م

ادامه مطلب  

من یه معتادم ، معتاد به عشقی که تو دلم کاشتی  

دلبستگی اعتیاد میاره.
اینو از همون لحظه ای كه حس می كنی ، باید باشه و نیست میشه فهمید ، فقط بدیش اینه كه خودت وقتی متوجه میشی كه كار از كار گذشته.
یه روزی كه خیلی دیره ، میفهمی اعتیاد به دوست داشتن ، نه میكُشتت كه راحت شی ، نه كمپ داره تا ترك كنی . فقط مثل شمع میسوزونتت كه آب بشی.
یه روزی كه خیلی دیره ، سرت رو میگیری تووی دوتا دستت و به این فكر میکنی كه چطوری ، بعضیا آفریده میشن كه شبانه روز دوست داشته بشن . به این فكر میکنی كه چرا به دنیا اومدی كه دی

ادامه مطلب  

 

امان از مرد،که وقتی دلش میگیرد یا باید کوه باشد و خم به ابرو نیاورد و یا همه چیز را در خودش بریزد...
گاهی فکر میکنم شاید گذر سریع روزها چاره ی کار باشد اما نمیدانم چرا گذار از روزهای پیش رو مثل یادآوری روزهای گذشته به سرعت برق وباد نیست...
مثلا من نمیدانم چگونه ده سال دیگر چنین روزی خواهد آمد؟ بر من چگونه خواهد گذشت؟ کجا خواهم بود و اصلا خواهم بود؟ یک چیز بزرگی که در این زندگی بدست آورده ام این است که زندگی با همه تلخی هایش خواهد گذشت و روزهای شیر

ادامه مطلب  

آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت  

 
جورج مایکل هم در گذشت؟ ای بابا . زرشک یعنی . جوون بود که .جوون هم نبود . اما سن زیادی هم نداشت . بهش نمی خورد بمیره . همون دو تا آهنگی هم که همه می شناسنش فقط قشنگ خونده بود. مرحوم بعد اون دو تا اهنگ افتاد به دَری وَری خوندن . این اواخر هم که از بس می کشید شبیه مواد مُخدر شده بود . ولی خب دمش گرم . عشق دنیاش و کرد دیگه. نوش جونش. یه زمانی تو روزگار ما خوشتیپ اولِ خارجه بود . روحش شاد . یادش گرامی باد . بدونم سوم هفتمش کجاست می رم حتما . حداقل به خاطر اون لَ

ادامه مطلب  

چون گذشت آن سال و دیگر سالها  

چون گذشت آ ن سال و دیگر سالها
بر دل ما یک عنایت شد از سوی خدا.
 
دختری خواستم از پروردگار
لطف خود شامل نمود آن روزگار
 
داد بر ما دختری آن خالقا
دارمش در زندگی آن مه لقا
 
چون ز در وارد شود بابای او
می پرد آن بر سر و با لای او
 
می زند بوسه بر روی پدر
دل تسلی می دهد از هر نظر
 
چند بیتی گفت بیک فعلا تورا
بعد مفصل می رسد خدمت تورا

ادامه مطلب  

دلنوشته..  

بابایی دلم گرفته.. یعنی بهتره بگم شکسته.. خیلیم درد داشت میشه بغلم کنی.. خیلی تنهام.. سوختم بابایی میای اشکامو پاک کنی...بابایی ب قداست دستات قسم کم آوردم.. دنيام خالیه خالیه..جونی برام نموند...دعام کن بابا دنيام سیاهه.. دعام کن بلکه دعات گرفت و حال و روزم خوب شد.....بابایی 2باره مریض شدم مث سابق بیا دس بکش رو موهام.. دلم برای عطر مهربونیات تنگ شده..دستاتو کم دارم بابا.. وقتی رفتی دنیا نامهربون شد باهام....خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ادامه مطلب  

ایستگاه عشق  

باز رسیدیم به ایستگاه بارون همه جا رو خیس کرده بود شب بود... راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم... خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم... بخار از دهنت بیرون میومد... خستگی رو توی چشمات میدیدم یادته... عشقم بودی... مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری... رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم! گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت... حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!! هوا سرد بود... ولی کاپشنم تنم بود...!!!

ادامه مطلب  

دهمین سال نوشت  

تنها چیزی که مرا واداشت بعد از آخرین پستم این پست را بنویسم یک نگاه به تاریخ بود.امروز ششم دی ماه هست. و وبلاگ من از امروز وارد دهمین سال خودش شد.
یعنی 364 روز دیگر می شود ده سال تمام .
شاید ده سال اینده ی من پر باشد از اتفاقات بزرگ و کوچک..شاید اصلا من نباشم...
شاید مثل ده سال گذشته خیلی از آدمهایی که الان ناخوشی های مرا رقم زده اند نباشند. شاید این دغدغه ها و فکر های من اصلا نباشد..شاید بدتر بشود شاید بهتر...
منتظرم اگر باشم و روزگاری باشد سال دیگر چن

ادامه مطلب  

3:18  

جمعه خیلیییی حال داد از 12 بیرون بودیم تا نزدیکایه 9 ک اومدیم خونه تو سینما وره دلم ی بچه زر زرو بود مخمو بفنا داد اینقد ور زد سمته چپمونم ی مشت دختره سخیف میخاستم دهنشون ب هم بمالونم نکبتارو ولی درکل چون سه تایی رفته بودیم و ب لطفه مسخره بازیایه بنده خوش گذشت

ادامه مطلب  

...  

حدود 13 روزه که در ماموریت هستی و نه صداتو شنیدم نه دیدمت .خیلی دلم برات تنگ شده اما وقتی به این فکر میکنم که همیشه جلو چشماتم و برای تو ام و تو هم فقط برای منی آروم میشم.امشب شب یلداست و این یلدا بدون حضورت کنارم برای من به سر نميشه
دوستت دارم همراهم

ادامه مطلب  

یه اتاق باشه سرد سرد  

یه اتاق باشه گرم گرم
 
کاش منم میتونستم این کارو کنم
شاید به زودی ولی خب تنها
بوی عود نه نمیخوام میخوام بوی عطر تو باشه
آخه اون نمیخواد بغلم کنه که نلرزم که نترسم 
واسه همین میخوام تو تنهایی تو یه اتاق تاريک سرد سرد با یه لباس مشکی که نبینم خونمو که نبینم میریزه رو زانوهام آخه من که اون و ندارم که بغلم کنه که نترسم
میخوام وقتی رگمو میزنم بگم آخ 
میخوام بگم آخ تا یادم بیافته وقتی دلم شکست و روحم مرد چطوری گفت آخ... میخوام درد روحمو درک کنم ...
آره م

ادامه مطلب  

 

خدای من هرگز در تمامِ عمرم اینقدر احساس شرمندگی نمی کردم... 
به دنبالِ معصومیتِ خودم می گردم. به دنبال کودکی ام که چون باد گذشت و رفت. به دنبال عشق های شرم آگین و کودکانه. اما از آن همه دیگر هیچ چیز نمانده. 
نگاهم چون گلِ سرخی بر شاخه خشکیده و به جهان خیره مانده است. 
خدایا از راهی که رفته ام - هر چند ناگزیر- پریشانم...

ادامه مطلب  

داستان  

- شماره صندلیتون چند بود؟
- نمیدونم... آهان، ایناهاش هنوز بلیت و دارم، شماره 1و2 ردیف 11، آقا تو رو خدا کمک کنید.
نگهبان سینما قوی هیکل بود و جوان. فرستادنش داخل سینما. وارد سالن تاريک شد. امشب سالن شلوغ بود. فیلم پرفروشی روی پرده بود. صدای جیغی آمد و کودک بازیگر افتاد روی زمین. نگهبان جلو رفت. ردیف یک دو سه... روبروی ردیف 11 نگاهی به اطراف انداخت. همه در سکوت کامل بودند. مادر ، کودکش را در آغوش گرفت. روی صندلی یک مردی نشسته بود . از او گذشت و روی صندلی دو

ادامه مطلب  

آزادی ...  

تو فکر کن یک زندانی از همین امروز حکم ده سال می گیرد . بر آن زندانی چه خواهد گذشت تا روز آزادی؟ چه روزها را خواهد شمرد...چه شبها را نخواهد خوابید..اما در هر لحظه از اضطرابش یک روز به آزادی نزدیک خواهد شد....
ده سال بعد چنین روزی .
دوازدهم آبان 1405

ادامه مطلب  

علت تاریک بودن فضا چیست؟  

چرا فضا تاريک و سیاه است؟با وجود خورشید و ستاره های نورانی دیگر، فضا پر از نور است، پس چرا ما همیشه آن را تاريک و سیاه رنگ می بینیم؟
جّو زمین به علت ترکیب مولکول‌های تشکیل دهنده‌اش بخش آبی از طیف نور خورشید را بیشتر پخش می‌کند و همین امر موجب می‌شود آسمان در طول روز به رنگ آبی و بسیار روشن دیده شود. از طرف دیگر شدت نور خورشید به حدی است که پخش‌شدگی زیاد این نور در جّو موجب رنگ باختن ستاره‌های کم‌نور در برابر نور خورشید می‌شود.
 
ما رنگ ها ر

ادامه مطلب  

...  

یادمه که یه بار بهم گفتی برو ببین چکار بدی کردی که خدا منو سر راهت قرار داده...وقتی که اینو به من گفتی من در جوابت یه لبخند زدم  اما اون لحظه کارای خوبی که کرده بودم از ذهنم گذشت کارایی که از نظرم خیلی بزرگ بودن .هر چی زمان میگذره با این که از هم دوریم و خیلی وقتا ندارمت و هنوز هم از نزدیک ندیدمت اما بیشتر به بودنت ایمان میارم 

ادامه مطلب  

 

رفتیم کیش. با ماشین خودمون.خیلیخوب بود وخوش گذشت.هواشم عالی بود. انشالله هر کی دوس داره شرایطش محیا بشه و بره...
 
الان، امدم با چسب حرارتی، چیزی رو درست کنم. چندین بار هم زده بودم به برق و کشیده بودمش. کشیدمش و باران رو بردم پایین که بره مدرسه و امدم بالا.زدمش به برق و بووووووم. سیم متصل به دوشاخش تو دستم ترکید. دستم سیاه سیاه شد چند بار شستمش هنوز اثراتش مونده...

ادامه مطلب  

دیدنی ها کم نیست  

نشسته بود روی نیمکت و به روبروش نگاه میکرد. بی حرکت. بی روح. بی تفاوت.یه تسبیح پلاستیکی ارزون هم دستش بود. ولی ظاهرا چیزی نمیگفت.دختر که اومد، دست پاچه بلندشد، بعد انقدر محکم بغلش کرد و بوسیدش کهفکر کردم سالهاست ندیده تش.انگار پیرمرد ذره ذره ی حیات رو از آغوش و صورت دختر می مکید!برخلاف چند لحظه پیش، حالا داشت با انرژی وصف ناپذیری برای دختر، بلند بلند حرف می زد.دختر هم نشسته بود و داشت پاهای پیرمرد رو چرب می کرد._ گوش می دی بابا!_ آره! گوشم به شماس

ادامه مطلب  

پوبون  

خیلی نگذشته است...اما تو را از یاد برده ام...مگر چند روز شده...چند ساعت...
ما بارها جدا شدیم...بارها رفتی اما هیچگاه مانند این بار برایم کمرنگ نشده بودی...در خاطرات من گم شده ای...
نمیدانم چگونه این بار...خنده هایمان...صمیمیت بی اندازه مان...بی مفهوم و دور از ذهن به نظر می آید...
غریبه شده ام با تو...گویا هر آنچه گذشت میان ما تصاویری بر جعبه جادویی خانه ی پدری بود...گویا خوابی بود گنگ و کمرنگ که از یاد می رود و دیگر برای زنده کردنش وقت نمیگذارم...
گویا اصلا ات

ادامه مطلب  

 

دیگه هیچ وقت هیشکیو تودلم راه نمیدم غیر از امیر جونم حتی رحیمم از دلم رفته اون دیروز توشب نشینی حرفایی تو خونه دوستش زد که من خراب شدم یعنی هیچ شدم واینطوری شد که اونی که دیوانه وار عاشقش بودم هم ازم فاصله گرفت همون کسی که اون حرفارو میزد ودلمو می برد گفت که عشق تاریخ دارد باشه قبول کردم تاریخ دارد اما مثل همیشه نتونستم بگم پس چرا حالا که کار از گذشته پی بردی من نمیتونم خودمو ببخشم باورم نميشه تواین سن فریب خوردم لعنت بر هرچی سادگي ونیرنگ رحی

ادامه مطلب  

درکم کن!  

نمی دونم از کی انقدر ضعیف شدم.چرا نمی تونم حتی چند ساعت بی خبری ازت رو تحمل کنم. امروز صبح تا جواب آخرین پیامم رو بدی خیلی طول کشید. من مردم و زنده شدم.زمان برام خیلی سخت گذشت. اخرشم که طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. وسط گریه هام بود که زنگ زدی. من انقدر بیچاره شدم که حتی وقتی ازم پرسیدی چرا صدام گرفته جرات نکردم بگم داشتم گریه میکردم. کاش میتونستم حرفایی که تو دلمه رو بهت بگم.کاش بدون اینکه از عکس العملت بترسم میتونستم باهات حرف بزنم. کاش میتونستم

ادامه مطلب  

آنچه گذشت 2  

» این داستان از سرگذشت من به اینجا رسید که من از مدرسه جدا شدم و کمتر بصورت دیداری اونو میدیدم و قرار شد اون خانم معلمه  اونو  زیر نظر بگیره....
» یه مدت به همین منوال گذشت  و  خانم معلم هم به سرعت  بهم گزارش میداد ،   مثلا گاهی تو جلسه نشسته بودن پیامک میداد میگفت داره با گوشیش پیامک میده ، ناقلا تو بهش پیامک دادی ؟! منم میگفتم اره ، یا نه من نیستم !
» بعد یه مدت یه حرف از خواستگار زد و گفت خیلی سه پیچ هستن و  خانواده منم هم موافقن ،  بهش گفتم من تا

ادامه مطلب  

خودم بودن  

چه شب هایی بودنتو زندگی که به یک باره تصمیم گرفتم از اون لحظه به بعد دیگه همه چیو درست پیش ببرم ؛ شب هایی که حموم رفتم لباسام با دست شستم یا همه رو باهم چه تمیز چه کثیف ریختم توی ماشین لباسشویی و بعدم وسایلمومرتب می چیدم بعد از اونم کاغذ قلم برمیداشتم و برای خودم قوانین و مقررات وضع میکردم ، اهداف کوتاه مدت وبلند مدت وضع می کردم !
صبح که می شد با این که شب نخوابیده بودم سرحال و پر انرژی بودم !
اما چند روز که می گذشت باز روز از نو روزی از نو ...
الان

ادامه مطلب  

به جان مــــــن چو هوایت مقیم خواهد بود...  

 
به جان مــــــن چو هوایت مقیم خواهد بود
               نسیم عشــــــق پس از من عقیم خواهد بود
 
خیال تو کــه کنون می وزد به هستی من
               به لاله زار مــــــــــزارم نسیم خواهد بود
 
ازل کـــه بوی تو می داد باغ باور من
               شنیده شد به ابد این شمیم خواهد بود
 
تمام عمـــر، دلم از تو گفت و از تو شنید
               به حسرتی کــه تو را کِی کلیم خواهد بود
 
مپرس بی تو چگونه گذشت روز و شبم
               که روز و شب دلت ازغم سقیم خواهد بود
 


ادامه مطلب  

ایران و غیرمتعهدها؛ همکاری برای گسترش صلح و تامین امنیت جهانی  

تهران- ایرنا- جنبش غیرمتعهدها پس از گذشت دوره چهارساله ریاست ایران، با بهره جویی از تجربه های به دست آمده خواهد کوشید اهدافی چون استقرار صلح و امنیت در جهان را از راه مقابله با تهدیدهای افراطی گری و گسترش خشونت، با اراده ای استوارتر دنبال کند.
 
منبع: خبرگزاری ایرنا

ادامه مطلب  

جاماندگی  

زندگی با یه روتینگی خاصی پیش میره. همه اون چیزایی که زنگی زنگی به نظر میومدن اون اوایل، کم کم محو و کم رنگ شدن. انگار گذشت زمان رنگ خیلی چیزارو کم کم شسته و حالا زندگی تقریبن همونقدر خاکستریه که همیشه بوده. 
دل و دماغ درس ندارم و همینطور دل و دماغ هرکار دیگه ای رو. اتفاق خاصی نیافتاده که بگم تاثیر اونه. شایدم مشکل اینه که اتفاق خاصی نیافتاده. شاید مشکل اینه که دقیقن وقتی همه چی تا مرز مرحله نهایی پیش رفت دچار یه سکون ناگهانی شد. انگار برنارد دقی

ادامه مطلب  

سه سالگیت مبارک!  

خونه ی مجازی باران سه ساله شد! روزی که این وبلاگ رو زدم و توش شروع کردم از خودم و زندگیم و عشقم به نوشتن هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که تا سه سال بعدش هم همچنان در حال نوشتن توش باشم... خداروشکر که اینجا همچنان برجاست و میتونم توش کمی خودم رو آروم کنم و گوشه ای از دنيام رو توش با بقیه به اشتراک بذارم

ادامه مطلب  

آنچه گذشت 3  

» در سری خاطرات "آنچه گذشت "  به اونجا رسیده بودیم که دختری تازه به جمع همکاران ما اضافه شده بود و منم ازش خوشم اومده بود و از یه خانم معلمی خواستم که برا زیر نظر گرفتنش بهم کمک کنه . و به اونجا رسیدیم که اشنایی و گپ و گفتگوی ما به نتیجه نرسید و  اون با یکی دیگه ازدواج کرد.
» هرچند که من از این ازدواجش زیاد ناراحت نشدم و ناراحتیم از سادگيم  در این ماجرا بود ، اما دلداری این خانم معلم کمک بزرگی بود تا غم این ماجرا کم بشه  بنحوی که باعث شد ارتباطمون

ادامه مطلب  

love yourself, when no one dose it for u  

ما آدما خیلی احمقیم کلن :) موجودات جالبی هستیم...
He is in rel with someone else :))
البته مطمئن نیستم، اما حتی اگه دروغم باشه از شنیدنش خوشحال شدم. بهم نشون داد چقد بضی جاها نیازه آدم بی گدار به آب نزنه. چقد نیازه جلوی پرواز افکارشو بگیره. چقد گاهی نیازه شبا تا دیروقت بیدار بمونه وکار کنه تا فکرش نیاد تو ذهنش. ما بیشتر از اینکه به خود یه نفر وابسته شیم به فکرش وابسته میشیم. چه خوب که خودمو بهش عادت ندادم. اصلن دلم نمیخواست امروز وقتی بچه ها با شوخی و خنده میگن ب

ادامه مطلب  

خودکشی  

یه اتاق باشه سرد سرد تاريک تاريک با بوی عطر تو
من باشم تو نباشی
توخیالم سرتو گذاشتی روی پاهام
تو خیالم لبخندتو تجسم میکنم همیشه کم حرف بودی بهت میگم چشماتو ببند تا اونطوری که دوست داری شقیقه هاتو نوازش کنم 
چشماتو میبندی  
آروم شروع میکنم نوازش کردنت 
تا اینکه خوابت ببره
وقتی خوابی یه تیغ و یه رگ و یه من یه حرکت سریع و خون میپره بیرون ولی اتاق تاریکه پس نمیبینم خونمو 
تو هم توی خیالم همونطور خوابی و من دارم به صدای نفسات گوش میدم 
یادته؟ یه ب

ادامه مطلب  

سریال دکستر  

دکستر را یا دوست دارید یا از آن متنفرید. آنهایی که توانستند چند قسمت اول را تحمل کنند، از طرفداران پر و پا قرص این سریال به شمار می‌روند و اگر در همان دو قسمت اول مانده‌اند، می‌گویند: «دکستر» سریال خوبی نیست! این طور است که به دشمنان آنها اضافه می‌شود و به بی‌سلیقگی متهم می‌شوند.دکستر (به انگلیسی: Dexter) نام یک مجموعه تلویزیونی درام ساخته شده توسط شبکه شوتایم است. این مجموعه براساس رمان دکستر رؤیای تاريک بین اثر جف لیندزی ساخته و در فاصله سا

ادامه مطلب  

 

سردردم شدید تر شده .
چیز زیادی از اطراف نمی فهمم .
سرم گیج میروه وقتی که از تخت خواستم بیرون بیام
لبه تخت نشستم  ، سرم گیج میره ، چشمامو میبندم ؛ اشکالی نداره ! باز هم که باشن تار میبینن ..
زبونم چسبیده به سقف دهنم .
بفرما ! 
هی میگین : صبر کن فردا روزه بهتریه ..!
ببین ،
امروز فردای دیروزه ولی داستان همونه که بود حتی بدتر ؛
فردا هم ...
پس فردا هم ...
امروز بدبخت اسمش بد در رفته .
همش مثله همه
راستی ! 
چه بدشانسی 
مسکن ندارم تو خونه ...
مثله دیشب برا نفهمیدن

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1